گزارش اول : غیرت

 

"روزگاری بود و حزب توده ای بود و حرف و سخنی داشت و انقلابی می نمود و ضد استعمار حرف می زد و مدافع کارگران و دهقانان بود و چه دعویهای دیگر و چه شوری انگیخته بود و ما جوان بودیم و نمی دانستیم که سر نخ دست کیست و جوانیمان را می فرسودیم و تجربه می اندوختیم .

 

برای خود من ، "اما" روزی شروع شد که مامور انتظامات یکی از تظاهرات حزبی بودم که به نفع ماموریت "کافتا رادزه" برای گرفتن [امتیاز] نفت شمال راه انداخته بودیم (سال ۲۳ یا ۲۴؟)[پنجم آبان ۱۳۲۳]. از در حزب (خیابان فردوسی) تا چهار راه مخبر الدوله با بازوبند انتظامات چه فخرها که به خلق نفروختیم ، اما اول شاه آباد ، چشمم افتاد به کامیونهای روسی پر از سرباز که ناظر و حامی تظاهر ما ، کنار خیابان صف کشیده بودند که یکمرتبه جا خوردم و چنان خجالت کشیدم که تپیدم توی کوچه سید هاشم و بازو بند را سوت کردم ."

 

 

جلال آل احمد – در خدمت و خیانت روشنفکران – جلد۲- صفحه۱۷۵

 

 

 

 

 

گزارش دوم : ارادت

 

گزارش خواندنی دوم را که نامه تاریخی جلال آل احمد از سفر حج سال ۱۳۴۳ به امام خمینی است ، به ضمیمه یک خاطره دیگر در اینجا   بخوانید.

 

                        

 

 

 

 

 

گزارش سوم :صداقت

 

" آل احمد و شریعتی و امثال اینها ، روشنفکران صادق و پ‍ژوهشگر و حقیقت طلبی هستند که پوچی مکاتب مادی و دعاوی دیگران را درک کرده اند و نیازهای انسان و دعوت فطرت را فهمیده اند ..."

 

"به نظر من ، سهم جلال [ در انقلاب اسلامی ایران ] بسیار قابل ملاحظه و مهم است . یک نهضت انقلابی ، از "فهمیدن" و "شناختن" شروع می شود. روشنفکر درست ، آن کسی است که در جامعه جاهلی ، آگاهیهای لازم را به مردم می دهد و آنان را به راهی نو می کشاند. و اگر حرکتی در جامعه آغاز شده است ، با طرح آن آگاهیها ، بدان عمق می بخشد.

 

برای این کار ، لازم است روشنفکر اولا جامعه خود را بشناسد و نا آگاهی او را دقیقا بداند ، ثانیا آن راه نو را درست بفهمد و بدان اعتقادی راسخ داشته باشد ، ثالثا خطر کند و از پیشامدها نهراسد . در این صورت است که می شود : العلماء ورثه الانبیاء.

 

آل احمد ، آن اولی را به تمام و کمال داشت (یعنی در فصل آخر و اصلی عمرش ). از دوم و سوم هم بی بهره نبود . وجود چنین کسی برای یک ملت که به سوی انقلابی تمام عیار پیش می رود ، نعمت بزرگی است . و این برای یک انقلاب کم نیست .

 

مسکوت ماندن جلال ، تقصیر شماست – شمایی که او را می شناسید و نسبت به او انگیزه دارید . از طرفی مطهری و طالقانی و شریعتی در این انقلاب ، حکم پرچم را داشتند . همیشه بودند . تا آخر بودند. چشم و دل "مردم"( و نه خواص) از آنان پر است . و این همیشه بودن و با مردم بودن ، چیز کمی نیست .اگر جلال هم چند سال دیگر می ماند... افسوس!"

 

 

 

حضرت آیت الله سید علی خامنه ای – اولی : روزنامه کیهان (۲۰/۶/۱۳۵۹) و دومی : از چشم برادر – شمس آل احمد ( چاپ اول ، قم : انتشارات کتاب سعدی،  ۱۳۶۹)، صفحات۵۳۱و ۵۳۲.

چهارشنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

این روزها که هنوز در هوای نورانی - و امشب بارانی - مکه مکرمه نفس می کشم به اقتضای فضا و کار ،خیلی به جلال فکر می کنم بخصوص اینکه اگر سفرنامه «خسی در میقات»او را بارها هم بخوانی ، برایت تازگی و جذابیت دارد.

من اما امروز به یاد  نامه جلال به امام خمینی افتادم که در سفر حج به ایشان نوشته بود.شاید این نامه را خیلی ها ندیده و یا چیزی از آن نشنیده باشند.جست و جوی من برای پیدا کردن این نامه خیلی طول کشید ۰البته من این نامه را دو بار در کیهان استفاده کردم که یکی در ویژه نامه جلال بود و یک بار هم در ویژه نامه سالگرد ارتحال امام .اما متاسفانه سیستم آرشیو اینترنتی کیهان فقط تا یک سال قبل را دارد و طبیعتا امکان دسترسی به آن از این طریق ممکن نبود،  اما بالاخره آن را یافتم که امشب به عنوان تحفه ارزنده ای به دوستانم  تقدیم می کنم .

اما نکته ای که قبل از آوردن این نامه ، دوست دارم به آن اشاره کنم خاطره ای است که از این نامه دارم . خاطره ای که همیشه برای من همراه بااین نامه جلال ، زنده می شود:

کسانی که عالم بزرگوار حضرت آیت الله حاج آقا مجتبی تهرانی - که خداوند عمر و توفیق طولانی به ایشان عنایت کند - را می شناسند ، می دانند که ایشان  اصرار عجیبی دارند که در جلسات خود ، بشدت از ذکر اسامی خاص و شخصیتها- چه قدیم و چه جدید- البته بجز استاد بزرگوارشان حضرت امام ، خودداری  کنند. اما من در طول سالهای طولانی که توفیق داشته ام در محضر ایشان حاضر شوم مشخصا نام سه تن را از زبان ایشان شنیدم :

یک بار ایشان از استاد شهید مرتضی مطهری که با ایشان هم مباحثه ای و ظاهرا هم حجره ای بوده اند نام بردند که آن ذکر خیر را  ان شاء الله در موقعیت مناسبی ذکر خواهم کرد.

دومین بار ایشان از آیت الله شهید سید اسدالله مدنی یاد  و به خاطره ای از ایشان در کربلا و  در روز اربعین  اشاره کردند که آن را هم  به خاطر طولانی نشدن این مطلب به وقت  دیگری  وا می گذارم .

اما سومین  باری که  ایشان از کسی غیر از امام نام برد و من  در  آن  مجلس حاضر بودم ، جلسه ای  بود که در ایام محرم چند سال پیش ناگهان و در میان بهت و  حیرت تمامی کسانی که نشسته بودند از جلال آل احمد یاد کردند.طبیعتا به دلیل سوابق توده ای بودن جلال و احتیاطهایی که اکثر علما بعد از تدین ثانوی افراد به خرج می دهند  خیلی بعید می دانستیم که ایشان از جلال  آن هم به نیکی آن هم به آن شدت یاد کنند.

ایشان به همین نامه جلال که از سفر حج به امام نوشته ، اشاره کردند و شاید حدود پنج تا ده دقیقه در تجلیل از این نامه سخن گفتند و فرمودند : شما در کجا می توانید نمونه ای پیدا کنید که یک مرید به مراد خودش چنین سخن بگوید و آنگاه بخشهایی از آن  را نمونه می آوردند.

من بیشتر از این ،شما را منتظر نمی گذارم و توجه شما را به متن این نامه مریدانه و عاشقانه که در ایام حج سال ۴۳ نوشته شده است ، جلب می کنم :

 

«مکه- روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۴۳- ۸ذی حجه۱۳۸۳»

 

آیت اللها!

وقتی خبر خوش آزادی آن حضرت، تهران را به شادی واداشت، فقرا منتظر الپرواز (!) بودند به سمت بیت الله. این است که فرصت دست بوسی مجدد نشد.

اما این جا دوسه خبر اتفاق افتاده و شنیده شده که دیدم اگر آنها را وسیله ای کنم برای عرض سلامی بد نیست.

اول این که مردی شیعه جعفری را دیدم از اهالی الاحساء- جنوب غربی خلیج فارس، حوالی کویت و ظهران- می گفت 80 درصد اهالی الاحساء و ضوف و قطیف شیعه اند و از اخبار آن واقعه مولمه پانزده خرداد حسابی خبر داشت و مضطرب بود و از شنیدن خبر آزادی شما شاد شد. خواستم به اطلاعتان رسیده باشد که اگر کسی از حضرات روحانیون به آن سمت ها گسیل بشود هم جا دارد و هم محاسن فراوان.

دیگر این که در این شهر شایع است که قرار بوده آیت الله حکیم امسال مشرف بشود، ولی شرایطی داشته که سعودی ها دو تایش را پذیرفته اند و سومی را نه. دوتایی را که پذیرفته اند داشتن محرابی برای شیعیان در بیت الله و تجدید بنای مقابر بقیع و اما سوم که نپذیرفته اند حق اظهار رأی و عمل در رؤیت هلال. به این مناسبت حضرت ایشان خود نیامده اند و هیئتی را فرستاده اند گویا به ریاست پسر خود.

خواستم این دو خبر را داده باشم.

دیگر این که گویا فقط دو سال است که به شیعه در این ولایت حق تدریس و تعلیم داده اند، پیش از آن حق نداشته اند.

دیگر این که [کتاب] «غرب زدگی» را در تهران قصد تجدید چاپ کرده بودم با اصلاحات فراوان. زیر چاپ جمعش کردند و ناشر محترم متضرر شد. فدای سر شما.

دیگر اینکه طرح دیگری در دست داشتم که تمام شد و آمدم، درباره نقش روشنفکران میان روحانیت و سلطنت. و توضیح این که چرا این حضرات همیشه در آخرین دقایق طرف سلطنت را گرفته اند و نمی بایست. اگر عمری بود و برگشتیم تمامش خواهم کرد و به حضرتتان خواهم فرستاد. علل تاریخی و روحی قضیه را گمان می کنم نشان داده باشم. مقدماتش در «غرب زدگی» ناقص چاپ اول آمده.

دیگر این که امیدوارم موفق باشید والسلام.                                     جلال آل احمد

بعد التحریر:«همچنانکه آن بار در خدمتتان به عرض رساندم فقیر گوش به زنگ هر امر و فرمانی است که از دستش برآید. دیده شد که گاهی اعلامیه ها و نشریاتی به اسم و عنوان حضرات درمی آمد که شایستگی و وقار نداشت. نشانی فقیر را هم حضرت «صدر» می داند و هم این جا می نویسم:

تجریش- آخر کوچه فردوسی.

والسلام

***

کسانی که امکان دسترسی به آرشیو روزنامه کیهان داشته باشند می توانند این نامه را در این روزنامه به تاریخ ۸/۷/ ۱۳۷۸ ملاحظه کنند. این نامه البته در روزنامه های دیگر هم به چاپ رسیده است اما من فقط به تاریخ درج آن کیهان دسترسی داشتم.

جمعه ۱٥ دی ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()